تبليغاتX
تخریبچی سمپادی

تخریبچی سمپادی

آخه چی بگم؟

تو یکی از همین روزا وقتی داشتم تو حیاط قدم می زدم یه نگاهی هم به داخل ماشین مدیر انداختم و چی دیدم

دیدم که بین کاغذایی که مربوط به تیزهوشان می شد اسم شایان راهوار فرزند شهرام به چشمم خورد (راهوار - ناظم مرکز راهنمایی) و حدث زدم که باید یه پارتی بازی تو کار باشه واسه همین خواستم واسه اثبات حرفم زنگ بعد یه عکس از اون صحنه بگیرم که ...

... که زنگ بعد یه نفر چند تا کاغذ رو اون اسما گذاشته بود و چیزی معلوم نشد و پرونده همونجا بسته اعلام شد.

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 22:17  توسط جهش  | 

همین امروز در چندین ساعت پیش ۱۷ نفر از دانش آموزان کلاس دوم دبیرستان ریاضی الف دستگیر شدند (این کلاس کلا ۱۸ نفر دانش آموز داره).

دلیل این واقعه بی احترامی به معلم بود. اینم از داستانش:

سه شنبه زنگ تفریح اول:

- یعنی چی ما نمی خوایم امتحان بدیم فکر کرده کیه

- --- خورده بخواد از ما امتحان بگیره

- ...

سه شنبه زنگ دوم:

- بیاین برین سالن امتحان

- ما نمی خوایم امتحان بدیم

- پس مستمرتون ۱۰ می شه

- اه ---- بیاین بریم امتحان بدیم

- همه ورقه رو سفید می دیما

- سالن آمفی تئاتر به خاطر جشن پره سالن امتحان هم صندلی نداره

- خوب بیاین بریم مدرسه راهنمایی

در بین راه یک بار معلم یه گیر آورده شد و در رو روش بستیم ولی بازم ما رو بردن که امتحان بدیم.

در نزدیکی در ورودی اون مرکز:

- عو او عو او ...

و ناگهان پور موسی (ناظم راهنمایی ها) وارد می شود:

- خفه شین این چه کاری؟

همه بیاین پیش آقای دیلمی بینم (مدیر مدرسه)
خلاصه مارو بردن و ۱ زنگ نگهمون داشتن  و ما مثل همیشه سرشون شیره مالیدیم و همه در رفتیم با این حا به هدفمون رسیدیم و امتحان ندادیم.

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 22:8  توسط جهش  | 

خوب روز معلم اومد و رفت تا سال دیگه ولی خاطره ی امسال ۱ جشن مختصری بود که واسه ی معلم هامون داشتیم.

بچا شروع کردن واسه تدارک برنامه ها و کاغذ بازی و درست کردن کلیپ از معلما و ...

خلاصه یک روز مونده بود که جشن شروع بشه و کاراش تموم شده بود که هیو ...

... که یهو مدیر بعد از دو هفته فهمید که جشنی در کاره (با این که هر سه معاونش در جریان بودن خودش خبر نداشت) و واسه این که از ابوهتش کم نشه گفت چون با من هماهنگ نکرده بودین جشنی در کار نیست

خوب دوستای منم که ساکت نشستن آخه کلی زحمت کشیده بودن و این شد که امروز زنگ آخرمون رو تو جشن بودیم ولی متاسفانه به دلیل مناسب نبودن وقت مراسم نصفه تموم شد...

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 21:55  توسط جهش  | 

می دونی اینو که یاس از تو داره نقصی

گذشته هام مثل تومار مغزی

دور و بر من و مثل دیوار فرضی

می گیرن و می شم مثل یه بیمار مغزی

نمی دونم که کی داره تقصیر

حوسله ندارم بکنم اینارو تفسیر

وقتی که اشک چکیده یکی یکی حرفی که تو قلبت بگو به کی بگی

داستان منو

نمی دونی تو زیر آسمان کبود

حالا اون آدم رازدار و صبور

واسه ی خونواده پاسداره هنوز

گذشته ی منه مثل کتاب داستان

به دنبال یه روزی که بتابه آفتاب

یه حس می گه به اون روز نزدیکم نزدیک نزدیک تر

 

هر وقت دلم می گیره از همه قلم تو دستمه و می نویسم از این که سر سخت باید پای دردا وایسم تا برسم به فرداهای روشن

قلبم می گه میکروفون و بردار و تو بخون حالا از همه ی دردا تا مرحم باشه واسه دل شکستم و تا نمونی پای گله و حسرت

 

وقتشه که بخونم و وقت ندم

بگم از روزایی که زیر برف یخ زدم

مقصدم که به سمت کسب درآمد

و حالا دیگه ازم رفته تراوت

تو پول در می آری و بعد سر کار
می بینی جیب شده هم وزن پر کاه

فقط خودتی و دور و بر مشکل

اون وقت کیه که بخواد بکنه تو رو تر و خشکت

آره این روزا اوضاع آرومه مشتی

فردا از سختی ها تو بارون اشکی

روزی می رسه که بابا مامان پیرن

یا مثل پدر من از این دنیا میرن

حالا هفت ساله که خالیه پشتم

و خدا بوده باعث و بانی پشتم

خیلی سخته ولی میدونم اینو میتونم

 

هر وقت دلم می گیره از همه قلم تو دستمه و می نویسم از این که سر سخت باید پای دردا وایسم تا برسم به فرداهای روشن

قلبم می گه میکروفون و بردار و تو بخون حالا از همه ی دردا تا مرحم باشه واسه دل شکستم و تا نمونی پای گله و حسرت

 

وقتشه به تو بگم

تو بدونی پس

یه حرفی می خونم از درون قلب

تو سختی ها چگونه من

با یه کوه غم

رو قلبی که دیگه شکسته جولو برم

خسته و اسیر درد تو مسیر بعد

و وقتی که کسی نبود رفیق من

و سختیه چیزی که شد نصیب من پس دیگه از این به بعد بزا به تو بگم

عزم و خزم می کنم مثل سرباز

اینو بدون نیستم یه قصه پرداز

و پرواز می کنم به سمت هدف

پس باخت کسی که به حمله نرفت

تا حالا سرنوشت بوده یه داور بد

ولی دلیل نمیشه برسم آخر خط

حالا خیلی مونده ولی تخته گاز

جولو میرم حال با فکر و مغز باز

 

هر وقت دلم می گیره از همه قلم تو دستمه و می نویسم از این که سر سخت باید پای دردا وایسم تا برسم به فرداهای روشن

قلبم می گه میکروفون و بردار و تو بخون حالا از همه ی دردا تا مرحم باشه واسه دل شکستم و تا نمونی پای گله و حسرت

یاس

+ نوشته شده در  87/02/03ساعت 21:18  توسط جهش  | 

لعنت به هرچی آدم بی لیاقت و گشاده.

امروز صبح یکی از بچه های کلاسمون نامه ای به عنوان تقاضای مالی برای برنامه ای که در مورد دبیرا می خواست راه بندازه درست کرد و داد برای کپی. کپی انجام شد و نامه بین بچه ها در حالی که امضای مدیر روش بود و کوتول (قبلا که گفتم کیه: اخوان – ناظم مدرسمون) مجوز پخششو داده بود پخش شد و درست 1 زنگ بعد معاونمون (همون کوتول) اومد گفت که نامه ها رو پس بدین. گفتیم چرا؟ گفت چون من و مدیر اصلا نمی دونستیم که توش چی نوشته! گفتیم که مهر و امضای مدیر روش هست و خود شما گفتین که پخشش کنین!

گفت آره ولی امروز نه مدیر مدرسه هستن که بخوان اون رو امضا کنن نه من اون نامه رو اون موقع خونده بودم!!!!!!!!!!!

یه مشت عوضی مفت خور دارن مدرسه ی سمپاد رشت رو اداره می کنن.

+ نوشته شده در  87/02/02ساعت 21:26  توسط جهش  | 

قرار شد که مارو به اردوی رامسر ببرن و مثل همیشه یه سری مشکلات کوچولویی داشتیم مثل اینکه معلوم نبود کیا ثبت نام کردن تا بیان اردو دلیلشم این بود که کوتول (اخوان – ناظم دوم دبیرستان) گشادیش گرفته بود و کارو داده بود دسته یکی از دانش آموزا که تجربه ی کافی نداشت (کوتول خودش 1 تز دادو نگذاشت اون از تجربه هاش استفاده کنه) حالا چه جوری ثبت نام می کردن؟ خیلی بد: باید 5000 تومن به اون فرد میدادی و رضایت نامه می گرفتی (اسمت جایی ثبت نمی شد) آخرشم معلوم نیست کی این وسط مفت خوری کرده و 5000 تومن کم اومده بود.

اردومون که فرق زیادی با بیکاری علافی نداشت.

خدا خیرشون بده با اون اتوبوس کرایه کردنشون. 1 اتوبوس مربوط به جنگ جهانی اول رو واسه ما آورده بودن و نتیجه این شد که راه 1 ساعته ی رشت-رامسر در 3 ساعت طی شد. 3 ساعت رفت و 3 ساعت برگشت یعنی فقط واسه رفتن به اردوگاه میرزاکوچک رامسر 6 ساعت تو راه بودیم.

داخل محوطه هم مدرسه برای ما برنامه ای نچیده بود  و هر کس 1 جور عمل می کرد 1 سری اول تا آخرشو (قرار بود از 8 تا 9 تو اردو باشیم که با 6 ساعت تو راه بودن به 9 ساعت اهش یافت) فوتبال بازی کردن. 1 گروه هم مثل من بیکار بودن و.ئ کمی به کوه نوردی ، توپ بازی، تماشای فیلم و ... پرداختن ولی جای خوب ماجرا شب تو سرویس موقع برگشت بود که ما ...

... که ما پرده هارو کشیدیم و زیر لامپ قرمز رنگ با صدای بلند 1 آهنگ تند شروع کردیم به رقصیدن تو اتوبوس (رقص تکنو) یکم که گذشت دیدیم که حال نمیده و با دلستر و --- و --- X پارتی راه انداختیم و با --------------------------------------------- یهو SEX پارتی شد.

خلاصه 1 ساعتی با این وضع گذروندیم و 1000 یا 2000 تا کیلیپ درست کردیم و پایان.

+ نوشته شده در  87/02/02ساعت 21:14  توسط جهش  |